پسر رفت و انگشتری که تازه خریده بود رو یواشکی گذاشت کنار تختش تا وقتی شب میاد بخوابه اونو ببینه ؛ یه پیغام هم براش گذاشت : با من ازدواج میکنی ؟
و دختر همون شب در جوابش گفت : با من از این شوخیا نکن که اعصاب ندارما ! جواب من منفیه ؛ این حرفتم نشنیده میگیرم ؛ این اصلا یه فکر احمقانس ...
و پسر به همین سادگی مات و مبهوت ....
| آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب استتا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسدکشته چاه زنخدان توام کز هر طرفشهسوار من که مه آیینه دار روی اوستعکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رومن نخواهم کرد ترک لعل یار و جام میاندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زینآن که ناوک بر دل من زیر چشمی میزندآب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد |
|
یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب استهر دلی از حلقهای در ذکر یارب یارب استصد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب استتاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب استدر هوای آن عرق تا هست هر روزش تب استزاهدان معذور داریدم که اینم مذهب استبا سلیمان چون برانم من که مورم مرکب استقوت جان حافظش در خنده زیر لب استزاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است |