نوشته های من خودم و مسعود
  
مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
مغز
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 تیر ماه سال 1388 توسط مسعود | 13 نظر


به علت نیاز به انجام تعمیرات و بازسازی کلی، تا اطلاع ثانوی تعطیل است!

.

.

.

.

.




تولد
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 تیر ماه سال 1388 توسط مسعود | 4 نظر

هر سال بی حال تر از سال قبل !

چند روز پیش مثلاً تولدم بود

اما ..... 

خب بگذریم . مهم نیست . یعنی زیاد مهم نیست 

میدونید چیه ؟! اینکه میگم زیاد مهم نیست یعنی اینکه بالاخره یه کمی مهمه !! 

وقتی آدم از یه کسایی انتظاراتی داشته باشه و اون انتظارات برآورده نشه، خب آدم سرخورده میشه

هرچند که این سرخوردگی نارحت کننده و دردناکه . اما این مسائل بعضی وقتا باعث میشه که بتونی آدمای اطرافت را بهتر بشناسی و این برات میشه یه تجربه واسه آینده ! تجربه میشه که بعداً با هر کسی فقط به همون اندازه ای که نیاز هست ارتباط برقرار کنی نه بیشتر . 

یه خوبی دیگه هم داره و اون اینه که فکر میکنم سطح توقع آدم را میاره پائین و به نظرم این واسه بعدها به درد آدم میخوره

به هر حال ....

آرزوی 120 سالگی نمی کنم واسه خودم! 

فقط دوست دارم تا هر زمانی که زنده هستم شاد باشم و بتونم از زندگیم لذت ببرم 



نوشته شده در تاریخ جمعه 7 فروردین ماه سال 1388 توسط مسعود | 6 نظر


نالیدن، زاریدن و گریستن اعمالی زبونانه اند


دل قوی دار و در جاده ی سر نوشت گام بگذار


و باری را که قرعه ی فال بر دوشت نهاده برگیر


و آنگاه چون من رنج بکش و در خلوت بمیر ...


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387 توسط مسعود | 2 نظر

چیز زیادی به آخرش نمونده

میخاستم یه چیزه دیگه ای بنویسم اما نظرم عوض شد


دوست ندارم اینجوری تموم بشه . تمام سعی ام را میکنم تا با خوشی تمومش کنمو برم ....

کجا برم ؟!؟ 

برم تو سال جدید !  اونم نه تنهایی ! بلکه با .... 

امیدوارم که باهام بیاد ... 


پیشاپیش سال نو مبارک





نوشته شده در تاریخ جمعه 16 اسفند ماه سال 1387 توسط شوکا | 4 نظر

هیچ وقت فکر نکردم تو این صفحه وجود دارم. 

هیچ وقت حتی کلمه ای برای من نبود. 

میرم قبل از اینکه.... 

جای من اینجا نیست!

خاطرات سربازی ۱۰
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 اسفند ماه سال 1387 توسط مسعود | 2 نظر

یک شنبه ۳۱/۶/۸۷ 

 

هلال ماه نصفه شده؛ الان ساعت ۴:۵۰ صبحه و من در محل نگهبانی همیشگی مستقر شدم. 

اینکه اینقدر زود همه رفتن سر پست هاشون واسه اینه که امروز به مناسبت فکر کنم هفته دفاع مقدس مراسم رژه یگان ها قراره توی میدون اصلی شهر برگزار بشه و همون طور که قبلا گفتم احتمالا از مرخصی خبری نیست و اون بدبخت هایی که قراره بمونن توی پادگان باید تا آخر هفته یا مشغول نظافت باشن یا پست بدن ! اونم نه پست عادی؛ دیزل پست !! 

فعلا اینارو داشته باشین تا بعد ...  

اگه اتفاق خاصی افتاد مینویسم براتون (: 

 

 

ساعت ۵ صبح 

سرباز وظیفه مسعود س 

 

خاطرات سربازی ۹
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 بهمن ماه سال 1387 توسط مسعود | 2 نظر

شنبه ۳۰/۶/۸۷ 

 

دیگه افتادیم تو سرازیری آموزشی ! ۱۸ روز دیگه مونده تا ترخیصی. 

جاتون خالی عصر ۴شنبه و  ۵شنبه و چمعه مرخصی بودم ( به قول بچه ها چهل و هشتی !) واسه اولین بار کلی خوش گذشت! چهارشنبه بعد از ظهر که رسیدم خونه دوش گرفتمو یه چرتی زدم تا دم افطار . واسه افطار چندتا مهمون عزیز داشتیم؛ بعد از افطار رفتیم با برو بچ خیابون گردی ! این گشت و گذار فکر کنم تا ۱۲ طول کشید.  

چند وقتیه یه پیست کارتینگ توی اصفهان افتتاح شده؛ یکی از بچه ها پیشنهاد داد بریم اونجا؛ خلاصه رفتیمو کلی خندیدیمو حال کردیم . ۵ شنبه و جمعه هم مهمونی بودیمو این دو روزم خوش گذشت. 

امروز صبح که اومدم پادگان بچه ها گفتن مثل اینکه به اونها هم بد نگذشته و توی این دو روز کلی خوابیدن  

ولی خب همه استرس دارن واسه فردا ! چون هم مراسم رژه ۳۱ شهریور هست و هم اینکه از قرار معلوم خیلیا قراره برن به یه مرخصی ۵ روزه !! از یکشنبه تا جمعه! اینطور که میگن حدود ۵۰ نفر را نگه میدارن واسه نگهبانی و بقیه میرن . اون ۵۰ نفر هم از کسایی انتخاب میشن که اولا زیاد مرخضی رفتن (‌مثل من ) و کسایی که مشکل انضباطی دارن.  

خب من برم دیگه ! پست نگهبانی منتظره !  فعلا تا بعد .... 

 

 

ساعت ۹ صبح 

سرباز وظیفه مسعود س 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 دی ماه سال 1387 توسط شوکا | 0 نظر

خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود 

      

     روی تو با دیدهء تر دیدم و یادم نرود.....

خاطرات سربازی ۸
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 دی ماه سال 1387 توسط مسعود | 1 نظر

۲۷/۰۶/۸۷  چهارشنبه

 

ساعت ۶:۵۰ صبح - قرص کامل ماه هنوز پیداس و به زیبایی هرچه تمام تر توی آسمون آبی خودنمایی میکنه  

 

دیگه هوا داره سرد میشه؛ صبح ها سوز بدی میاد ! و تا ساعت ۹ یا ۱۰ که آفتاب یکم بیاد بالاتر باید بلرزیم  

 دیروز فرصت نشد چیزی بنویسم آخه وقتش نبود! راستشو بخاین دیگه کاری نبوده که ما اینجا انجام نداده باشیم ! دیروز تقریبا به طور غیر رسمی رفتم بیگاری ! نه ببخشید همکاری ! 

جناب موسوی که قبلا هماهنگ کننده گروهان ۴ بودن با یه پله ارتقاء درجه شدن گروهبان نگهبان گردان آموزشی؛ واسه همین یه دفتر جدا واسه خودشون گرفتن و مسئولیت درست کردن این دفتر هم به عهده ی سربازای گروهان بود.  

نقاشی و گچ کاری ؛ لوله کشی آب ؛ برق کشی ؛ تمیز کاری و ... خلاصه از همین کارا دیگه 

منم دیروز شده بودم عمله بنا  شن و سیمان درست میکردم میدادم دست اوستا بنا !  

جای دشمنتون خالی یه بساطی بود که نگوووو  

 

خب فعلا واسه اول صبح تا همین جا کافیه . اگه اتفاق خاصی افتاد میام مینویسم   

پس تا بعد ... 

 

ساعت ۷:۱۰ صبح 

سرباز وظیفه مسعود س 

 

سکوت
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 دی ماه سال 1387 توسط شوکا | 2 نظر

حرفهایی هست بران نگفتن 

که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آوردند! 

و ارزش عمیق هر انسانی 

به انداره حرفهایی ست که برای نگفتن دارد.

........
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 دی ماه سال 1387 توسط مسعود | 2 نظر
 

حلقه ای که یه زمانی خریدم که ازش خواستگاری کنم  

به زودی باید واسه کادوی عروسی سر سفره ی عقد بدم بهش ... 

 

 

 

خاطرات سربازی ۷
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 آذر ماه سال 1387 توسط مسعود | 5 نظر

یکشنبه ۲۴/۶/۸۷ 

 

من سرباز آموزشی مسعود س در هفته ی ششم از هشت هفته ی آموزش هستم جناب ! 

 

چه زود داره میگذره ! ... فقط ۲هفته ی دیگه تا آخر دوره باقی مونده . اون روزای اول همش دلهره ی اینو داشتیم که آموزش چطوری تموم میشه ؛ اما حالا که دوره رو به اتمامه دلهره ی اینو داریم که آخر کار موقع تقسیمات کجا میوفتیم ! 

فعلا که این روزای آخر به خوبی داره میگذره و تا الان مشکلی نبوده .  

بنده همچنان در سمت خلبانی مشغول انجام وظیفه هستم ! و چون جزء سازمان رژه هم نیستم از صبح تا ظهر بیکار میشینم توی سایه پشت دیوار محل خدمت !  و خوشبختانه هنوز هم واسه بیگاری ( همکاری !! )‌ نرفتم !  

 

توی این مدت هرچی مرخصی که رفتم  مریض بودم ؛ همه اش هم سرما خوردگی و گلودرد . هنوز نتونستم بعد از ۱ماه و نیم یه پیتزا بخورم که به دلم بچسبه تا یه قلیون بکشم که جیگرم حال بیاد !   

 

 

ساعت ۹:۰۵ صبح 

سرباز وظیفه مسعود س  


خاطرات سربازی ۶
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387 توسط مسعود | 3 نظر

سه شنبه ۱۹/۶/۸۷ 

 

هوا بس ناجوانمردانه ابریست !!  

ای ول ! یه هوایی شده که نگو ! از ساعت ۳ هوا ابری شد و شروع کرد به رعد و برق زدن ؛ آخرای کلاسم بارون شروع شد. یهو یه رگبار شدیدی شروع شد ؛ تا اومدیم بریم تو آسایشگاه خیس خیس شدیم.  

بعد از ۱ماه گرد و خاک خوردن توی پادگان یه هوای تمیز و بارونی خیلی بهمون حال داد  

 

راستی ! ۱ماه پیش در چنین روزی رفته بودیم شهرک آزمایش واسه اعزام به خدمت !!  

چه زود گذشت ... 

 

 

ساعت ۴:۴۵ عصر 

آسایشگاه دسته ی ۲ گروهان چهارم 

سرباز وظیفه مسعود س 

 

خاطرات سربازی ۵
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 آذر ماه سال 1387 توسط مسعود | 2 نظر

یکشنبه ۱۸/۶/۸۷ 

 

فعلا اوضاع بدکی نیست !  

اینجانب سرباز وظیفه مسعود س به سمت بسیار خطیر خلبانی منصوب شده ام ! حالا دیگه خودتون تشخیص بدین حرف خ فتحه داره یا کسره !  

الان خوبیش اینه که از قرار معلوم دیگه پست نمیدم . اونم الان که سه تا گروهان دیگه امروز ترخیص شدن و گروهان چهارم که ما باشیم باید به جای اون سه تا گروهان دیگه هم پست بدیم. البته این سمت یه مزیت دیگه هم داره که مهمتر از همه اس البته وقتی میفهمین این مزیت چیه که فهمیده باشین خ فتحه داره یا کسره  

الانم حاتون خالی افطاری را خوردم و دراز کشیدم روی تخت و دارم سریال بزنگاه را میبینم و این چرت و پرت ها را مینویسم  

 

ساعت ۸:۰۵ شب 

سرباز وظیفه مسعود س 

 

خاطرات سربازی ۴
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 آذر ماه سال 1387 توسط مسعود | 0 نظر

سه شنبه ۱۲/۶/۸۶ 

 

توی مطلبی که دو روز پیش نوشته بودم در مورد جناب جابری فکر کنم یه کمی اشتباه کردم ! البته شایدم اشتباهی در کار نبوده و این خاصیت نظام در حکومت ایرانه که همه چیز فقط با پارتی راست و ریست میشه ! بگذریم ... 

بازم حال ما سر این مرخصی رفتن گرفته شد...  دوباره به همه ی نخاله های لُر گروهان مرخصی دادن اما به من واسه اینکه ۲هفته پیش ۲۴ ساعت مرخصی بودم ؛ هفته ی پیش مرخصی ندادن . ! البته این هفته فول ۴۸ ساعتی دادن اما من که چشم آب نمیخوره ... 

 

الان هم پشت گروهان نشستیم واسه کلاس عصر . 

 راستی امروز اولین روز ماه رمضون هست و توی این هوای گرم داریم با تشنگی میجنگیم ! 

 

ساعت ۲:۵۵ عصر 

محوطه پشت گروهان چهارم 

سرباز وظیفه مسعود س  

بازگشت !
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 آبان ماه سال 1387 توسط مسعود | 3 نظر

سلام به همه دوستای خوب و عزیزی که توی این یک ماهی که نبودم به اینجا سر زدن و منو فراموش نکردن . مخصوصا از صدر و شوکا که زحمت کشیدن و وبلاگ را آپدیت کردن 

 

عرض شود خدمتتون که طی اتفاقی غیرمنتظره ! بعد از دوره ی آموزشی ؛ واسه گذروندن دوره کد ( دوره ی کد دوره ای هست واسه گرفتن درجه ی گروهبانی ) منتقل شدم به تیپ ۲۵ تکاوران ممتاز پسوه !!  حالا این پسوه کجا هست ؟! اونهایی که روی دیوار خونشون نقشه ایران را دارن برن سمت چپ ؛ اون بالا ؛ پونزی را که باهاش نقشه را زدن به دیوار بکنن ؛‌اونقت میتونن پسوه را زیر پونز ببینن  

 

آره خلاصه !  توی این یک ماه من اونجا بودم ؛ واسه گذروندن دوره ی تخصصی سلاح های با سهم تیر منحنی (‌ مثل انواع خمپاره ) . الانم که اینجا در خدمتتون هستم ۶-۵ روزی اومدم مرخصی . 

در کل ۱۲-۱۰ روز دیگه مونده تا این دوره تموم بشه و ما ایشالا برگردیم به زادگاهمون ! 

 

ادامه ی خاطراتم باشه واسه زمانی که از اونجا برگشتم  

  

تا بعد ... 

 

فعلا سرباز وظیفه ! مسعود س  

 

تو
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 آبان ماه سال 1387 توسط شوکا | 1 نظر

تو مرا میفهمی

من تورا میخواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تومرا میخوانی

من تورا ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم میدانی

تا ابد در دل من میمانی.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 آبان ماه سال 1387 توسط شوکا | 1 نظر

تا کی چشامو به جاده بدوزم....

خاطرات سربازی ......
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 مهر ماه سال 1387 توسط مسعود | 3 نظر

 

به یاد لب مرز و ( با هفت هشت کیلومتر فاصله ) عشق و تنهایی و خاکی شدن و آه و بدو رو و سرگروهبان و سر تراشیده و خلاصه یه دنیا خنده و زاری‌، این شعر را هم پیشینیان بر سر  و روی تختها نوشته بودن که منم خوندم..... 

من سر دروازه که رسیدم --- صدای بلبل و شیپور شنیدم
به خود گفتم که شیپور نظام است---دگر شخصی گری بر من حرام است
به صف کردند تراشیدند سرم را---لباس سربازی کردند تنم را
الهی خیر نبینی سر گروهبان --- که امشب کردی ام نگهبان
سر پستم رسیدم خوابم آمد --- محبت های مادر یادم آمد
تفنگم را گذاشتم بر لب سنگ --- محبت های مادر یادم امد
غم مادر مرا دیوانه کرده --- کبوتر در لب مرز لانه کرده
نوشتم نامه ای با برگ چایی --- کلاغ پر میروم مادر کجایی
نوشتم نامه ای با برگ زیتون --- فراموشم نکن ای یار شیطون
نوشتم نامه ای با برگ انگور --- جدا گشتم دو سال از خانه ام دور
  

نوشتم نامه ای با کفش پاره ----- به روح خنجر و دوست کلافه 

خدایا پس کی تمام است این جدایی --- میان این من و قلیون خانه 

  

                        ساعت ۱۹:۴۵عصر

                                برج مراقبت بالای پادگان

                                سرباز وظیفه مسعود س

محال
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 مهر ماه سال 1387 توسط شوکا | 2 نظر

میکنم هر شب دعایی کز دلم بیرون شود مهرش  

      ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>
درباره وبلاگ

آخرین مطالب
مغز
تولد
[ بدون عنوان ]
[ بدون عنوان ]
[ بدون عنوان ]
خاطرات سربازی ۱۰
خاطرات سربازی ۹
[ بدون عنوان ]
خاطرات سربازی ۸
سکوت
........
خاطرات سربازی ۷
خاطرات سربازی ۶
خاطرات سربازی ۵
خاطرات سربازی ۴
بازگشت !
تو
[ بدون عنوان ]
خاطرات سربازی ......
محال
آرشیو
فروردین 1382
اردیبهشت 1382
خرداد 1382
تیر 1382
مرداد 1382
شهریور 1382
مهر 1382
آبان 1382
آذر 1382
بهمن 1382
اسفند 1382
فروردین 1383
اردیبهشت 1383
خرداد 1383
تیر 1383
مرداد 1383
شهریور 1383
مهر 1383
آبان 1383
آذر 1383
دی 1383
بهمن 1383
اسفند 1383
فروردین 1384
اردیبهشت 1384
خرداد 1384
تیر 1384
مرداد 1384
شهریور 1384
مهر 1384
آبان 1384
آذر 1384
دی 1384
بهمن 1384
فروردین 1385
خرداد 1385
تیر 1385
مرداد 1385
شهریور 1385
مهر 1385
آبان 1385
آذر 1385
بهمن 1385
اسفند 1385
اردیبهشت 1386
مرداد 1386
مهر 1386
دی 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387
شهریور 1387
مهر 1387
آبان 1387
آذر 1387
دی 1387
بهمن 1387
اسفند 1387
فروردین 1388
تیر 1388
لوگو
پیوند ها
شبهای طلائی
قرارهای اعضای خانواده بلاگ اسکای
پیوندهای روزانه
آهوی وحشی
شب های طلایی ؛ تجارت طلایی
تعداد بازدیدکنندگان : 221851